هست كه ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميكنيم
و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي كردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مكن و مگذار اين
زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشد افسوس...آن زمان كه بايد دوست بداريم كوتاهي ميكنيم آن
زمان كه دوستمان دارند لجبازي ميكنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم .
... آنكس كه اعتماد مي كند خيانت مي بيند و آنكس كه اعتماد نمي كند خود خيانتكار است. آدما مثل كتابن ...
از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ... بعضي ها رو بايد چندبار خوند
تا معني شونو بفهميم ... و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت.
می خواهم با قلم بر دلی که تو شکسته ای بنویسم : اگر می دانستم تا
ابد زندانی عشقت می شوم ، به خدا سوگند هرگز به چشمهایت نگاه
نمی کردم . اما حالا که در دام عشقت اسیر شده ام ، می نویسم : عشق
من به تو گل سرخی است که فقط برای زنده ماندن به خار تمنا می کرد
. تو را به بی وفایی متهم نمی کنم . حتی گناهانت را نمی شمارم . فقط
گریانم که چرا نگفتی که من هم مانند تو چشمانم را بر روی تمامخاطراتمان
ببندم که حالا دلتنگ نشوم . من وجودم را به تو و تورا به عشق خیالی
باختم
.غرورش را شكست تازه فهميدم كه اون واقعا دوستم داشته نه من ...........
دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...
گفتم دوستت دارم ...
و تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن ....
رفتم تا بزرگ شوم ...
اما آنقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم.
اگه يه روز بهت گفتند 1000 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم. اگه يه روز بهت گفتند 100 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم. اگه يه روز بهت گفتند 10 نفر دوستت داره،بدون اوليش منم. اگه يه روز بهت گفتند 1 نفر دوستت داره،بدون اون يه نفر منم. اگه يه روز بهت گفتند کسي دوستت نداره،بدون من مردم..........................
هنوز معنای باران را نفهمیدم که بر آسمان دلم باریدی
هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی
نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم
با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را بدهم
هنوز معنای عشق را نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی
وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم
هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم
دوستت دارم
پس فرصتی برای عاشقی من بده
سلطان قلبم
کاش باور داشتی که همیشه در قلب منی عاشقانه دوستت دارم تا بی نهایت
کاش باور داشتی که در جنگل همیشه سبز خاطراتم تک درخت یادت را همیشه جنگلبان خواهم بود
کاش باور داشتی که غم غصه هایم را مرحمی جزء تو التیام نخواهد بخشید
کاش باور داشتی که تک فانوس شبهای بی ستاره ام هستی
سلطان قلبم
بیا که دیگر زمانی نمانده است برای باور دوباره زندگی
پس دستم را بگیر
والتماس دستم را بپذیر
دوستت دارم به اندازه تمام دنيا
آدما مثل یک کتاب می مونن که تا وقتی تموم نشن برای دیگران جذابن
پس سعی کن خودتو جلوی دیگران تند تند ورق نزنی تا زود تموم بشی
برای اینکه وقتی تموم بشی مطمئن باش میرن سر یه کتاب دیگه
دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...
گفتم دوستت دارم ...
و تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن ....
رفتم تا بزرگ شوم ...
اما آنقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم.
و هزار بار توخودت بشكني
و اون وقت زيرلب بگي گل من باغچه ي نو مبارك
پشتت رو بهش كني و دونه هاي اشك گونه هات رو خيس كنه اما
مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوستش داري.
من دیگه پا پس کشیدم به ته قصه رسیدم
ازاین عشق های دروغی من که خیری ندیدم
جای زخم های خیانت رو تنم داره می سوزه
عشق های این زمونه یا یه روزه یا دو روزه
تو که پر رنگ و ریایی یا قی عاطفه هایی
من ساده فکرمی کردم تو مثل فرشته هایی
برو زخم های دلم رو نمی خوام بزاری مرهم
تو فروختی منو ارزون نبودی لایق عشقم
تو همونی که می گفتی واسه من یه تکیه گاهی
زیر آوار غرورت تیکه تکیه شد تن من
برو اینو یادت باشه یه عمر مدیون چشامی
یه علامت سوال میون ترانه هامی
بدترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به دردناک ترین حالت شکسته است
عکس رخساره ماهش را داد.
گفتمش مونس تنهاییم کو؟
رشته زلف سیاهش را داد.
وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور نگاهش را داد.
یادگاری به همه دادوبه من...........
انتظار سر راهش را داد.....
افسوس....
یه شب خاک ناچیز افتاده به زیر پاتم
کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم
کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن با هاتم
لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم
براین دل شکسته راه گریز رو ساده بستم
واسه شکستن یه دل فقط یه لحظه وقت می خوای ........امٌا واسه اینکه از دلش در بیاری شاید هیچ وقت فرصت نداشته باشی!
كاش وقتي به او مي انديشيدم قطرات اشك مي گذاشت تا او را در خيالم
خوب نظاره كنم ..![]()
.
كاش زبانم و دلم ياري ام مي دادند تا با تكرار نام او آتش وجودم را براي
لحظاتي خاموش كنم وحتي اگر شده براي لحظه اي به آرامش برسم.
در شهر غم ،ساك غصه ام را برداشتم همراه با كوله بار اشك بر گرفتم و در جاده تنهايي پا نهادم .در راه رنج با من همسفر شد تا به مقصد عذاب برسم.
آنجا مرگ در انتظارم است هزار و يك شب فراق گذشت تا به انتهاي نياز رسيدم آنجا غربت با يك سبد گل جدايي به استقبالم آمد و در كلبه عاشقان دل شكسته مهمان شدم اين بود سفري به اوج التماس و خواهش كه هنوز بر نگشتم.




